فعالیتها و تکالیف آموزشی کلاس دوم

دل نوشته ای در باره ی نوع دوستی

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها می‏گذاشت و انعام می‏گرفت …

پیرزن باخودش فکر می‏کرد چی می‏شد اونم می‏تونست میوه بخره ببره خونه …

رفت نزدیک تر…

بقیّه دل نوشته را در ادامه مطلب بخوانید .


پیرزن باخودش فکر می‏کرد چی می‏شد اونم می‏تونست میوه بخره ببره خونه …

رفت نزدیک تر…

چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود …

با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه… می‏تونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش …

هم اسراف نمیشد هم …. بچه هاش شاد می‏شدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..

دیگه سردش نبود!  پیرزن رفت جلو، نشست پای جعبه میوه ….

تا دستش رو برد د

اخل جعبه ،  شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت !

پیرزن زود بلند شد…خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت …

دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان … مادر جان !

پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد !

زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار …

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …

اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرز

ن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه می‏کرد …

قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش …

دوباره گرمش شده بود ... با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی مادر!

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها می‏گذاشت و انعام می‏گرفت …

پیرزن باخودش فکر می‏کرد چی می‏شد اونم می‏تونست میوه بخره ببره خونه …

رفت نزدیک تر… چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود …

با

خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه… می‏تونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش …

هم اسراف نمیشد هم …. بچه هاش شاد می‏شدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..

دیگه سردش نبود!  پیرزن رفت جلو، نشست پای جعبه میوه ….

تا دستش رو برد داخل جعبه ،  شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت !

پیرزن زود بلند شد…خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت …

دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان … مادر جان !

پیر

زن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد !

زن جوان  لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار …

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …

اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه می‏کرد …

قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش …

دوباره گرمش شده بود ... با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی مادر!


نويسنده : kelas94


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران